ريپلي با استداد اثر پاتريشيا هاي اسميت رمان نويس آمريكايي
رمان جنايي روانشناسي
اثر پاتريشيا هاي اسميت
دوستم حسن نسخه هلندي اين كتار رو امروز به من داد گفت نمي دونه اين كتاب اصلا به چه زباني هست ؟ منم نگاش كردم و ديدم اين يه كتاب قديمي هست كه اولين چاپش مال سال 1956 يعني 68 سال پيش است كه در سال 1985 به زبان هلندي.
به زبان هلندي هست كه عنوان كتاب و توضيح مختصر روي جلدش رو بشرح زير ترجمه كردم
آقای ریپلی با استعداد رمان هیجان انگیز جنايي روانشناختی اثر پاتریشیا های اسمیت است که در سال ۱۹۵۵ منتشر شده است این رمان در باره شخصیت تام ریپلی صحيت مي كند که در چهار رمان بعدی او هم بازمی گردد. از روي اين كتاب چندین بار فیلم هايي اقتباس شده است، از جمله فیلمی به همین نام در سال 1999 ساخته شده است .
ripley een man van talent
مردي با استعداد
tom wierp snel een blik achter zich en zag de man uit de green cage komen hij liep zijn kant uit tom beguon te lopen vlugger
ER viel neil aan te twijfelen dat de man achter hem aan zat
تام سریع به پشت سرش نگاه کرد و مرد را دید که از قفس سبز بیرون آمد و راهش را تام بگون رفت تا سریعتر راه برود. شکی نبود که آن مرد دنبالش بود
برای فیلم 1999، آقای ریپلی با استعداد (فیلم) را ببینید.
آقای ریپلی با استعداد The Talented Mr. Ripley Cover.jpg
ناشر • Coward-McCann (ایالات متحده)
• Cresset Press (بریتانیا)
تاریخ انتشار
30 نوامبر 1955
نوع رسانه چاپ (جلد جلد، شومیز)
صفحات 252
طرح
تام ریپلی مرد جوانی است که گذزان زندگيش در شهر نیویورک هركاري كه توانسته است انجام داده است از جمله دست به کلاهبرداری های کوچکي زده است كه همين كارها باعث بالا رفتن اعتماد به نفس اش شده است .
یک روز، هربرت گرین لیف، نجیبزاده کشتیرانی به او مراجعه میکند تا به "مونگیبلو" (مستقر در شهر تفریحی پوزیتانو)، در ایتالیا سفر کند تا پسر خاطی گرین لیف، دیکی، را متقاعد کند که به ایالات متحده بازگردد و به تجارت خانوادگی اش برگردد . ریپلی با اغراق در رابطه با دوستی خود با دیکی، موافقت می کند و موفق مي شود تا اعتماد گرین لیف بزرگ را جلب کند.
مدت کوتاهی پس از ورودش به ایتالیا، ریپلی با دیکی و دوست دختر دیکی، مارج شروود آشنا می شود و دیکی به تام ریپلی اجازه می دهد تا در خانه ایتالیایی اش با او بماند.
همانطور که ریپلی و دیکی زمان بیشتری را با هم می گذرانند، مارج ( دوست دختر ديكي ) احساس می کند کنار گذاشته شده است. با این حال، بلافاصله پس از رسیدن ریپلی، فردی مایلز، دوست مدرسه ای دیکی، از خانه تابستانی دیکی بازدید می کند. تام شروع به حسادت نسبت به فردی می کند و به خاطر نگرانی مشترک آنها در تغییر وفاداری دیکی به مارج نزدیک می شود.
دیکی وقتی به طور غیرمنتظره ای ریپلی را در اتاق خوابش می یابد که لباس هایش را پوشیده و رفتارهای او را تقلید می کند، ناراحت می شود. از این لحظه به بعد، ریپلی احساس می کند که دیکی از دست او خسته شده است و از حضور دائمی او و وابستگی شخصی فزاینده اش رنجیده خاطر شده است.
ریپلی واقعاً شیفته دیکی شده است، که با تمایل او به تقلید و حفظ سبک زندگی ثروتمندی که دیکی به او داده است، بیشتر احساس قدرت مي كند در نتيجه دیکی موافقت می کند که با او در تعطیلات کوتاهی به سن رمو سفر کند.
ریپلی با احساس اینکه می خواهد او را رها کند، سرانجام تصمیم می گیرد دیکی را به قتل برساند و هويت اش را تصاحب كند. هنگامی که آن دو در یک قایق اجارهای کوچک به راه افتادند، ریپلی او را تا حد مرگ با پارو کتک مي زند ، بدن او را که سنگینی میکرد در آب میاندازد و قایق را غرق میکند.
ریپلی هویت دیکی را براي خود تصاحب مي كند و زندگي تازه اي را شروع مي كند و با احتياط به مارج نزديك مي شود تا او را متقاعد كند كه ديكي ( نامزدش ) او را رها كرده است.
ریپلی چک جعل می کند و ظاهر خود را تغییر می دهد تا بهتر شبیه دیکی شود تا به سبک زندگی مجللی که از آن لذت می برد ادامه دهد.
فردی مایلز در آپارتمانی که تصور می کند دیکی در رم است با ریپلی روبرو می شود. او به زودی مشکوک است که چیزی اشتباه است. وقتی مایلز سرانجام با او روبرو می شود، ریپلی او را با زیرسیگاری شیشه ای سنگین در آپارتمان می کشد. او بعداً جسد را در حومه رم دور میاندازد و تلاش میکند پلیس را به این باور برساند که اين سارقان بوده اند كه مایلز را به قتل رساندهاند.
ریپلی با پلیس ایتالیا وارد یک بازی موش و گربه می شود اما با بازگرداندن هویت خود و نقل مکان به ونیز موفق می شود خود را ایمن نگه دارد. از آن طرف هم مارج، پدر دیکی و یک کارآگاه خصوصی آمریکایی با ریپلی روبرو می شوند که به آنها می گوید که دیکی افسرده است و ممکن است خودکشی کرده باشد.
مارج مدتی در خانه اجاره ای ریپلی در ونیز می ماند. وقتی او حلقه های دیکی را نزد ریپلی می یابد، به نظر می رسد که در آستانه درک حقیقت است. ریپلی وحشت زده به قتل مارج فکر میکند، اما وقتی میگوید که اگر دیکی حلقههایش را به ریپلی میداد، احتمالاً قصد داشت خود را بکشد، نجات پیدا میکند.
داستان با سفر ریپلی به یونان و تسلیم شدن خود در نهایت به دام افتادن به پایان می رسد. با این حال، او متوجه می شود که خانواده گرین لیف پذیرفته اند که دیکی مرده است و میراث او را به ریپلی منتقل کرده اند - طبق وصیت نامه ای که ریپلی روی ماشین تحریر هرمس دیکی جعل کرده است. در حالی که کتاب با شادی ثروتمند ریپلی به پایان می رسد، همچنین نشان می دهد که او ممکن است برای همیشه درگیر پارانویا باشد. در یکی از پاراگراف های پایانی، او با عصبانیت گروهی از افسران پلیس را مجسم می کند که منتظر دستگیری او هستند و هایسمیت قهرمان داستان خود را با تعجب رها می کند: "آیا او می رفت پلیس هایی را ببیند که در هر اسکله ای منتظر او هستند؟" اما ریپلی به سرعت این موضوع را رد می کند و به سفر خود ادامه می دهد.